یادداشت ستاره جهان بخش پور

روایت سوگ نسل جوان؛ از بین رفتن اعتبار مدرک دانشگاهی در بازار کار

در حالی که دانشگاه‌ها همواره پناهگاه‌های امن کسب اعتبار و هویت اجتماعی برای جوانان بوده‌اند، امروزه با گسست میان دانش و معیشت، این مکان‌ها درگیر بحران معنا شده‌اند؛ به‌گونه‌ای که مدرک‌گرایی در غبار تغییرات اقتصادی به تکه‌ای کاغذ بدل شده و نسل نخبگان را با بیگانگی تحصیل‌کرده‌ها و بن‌بست بازار کار روبه‌رو کرده است. این پارادوکسِ بهره‌وری که حاصل ناتوانی ساختارهای آموزشی در انطباق با نیازهای نوین است، منجر به نوعی سوگ اجتماعی و فرسودگی روانی در میان جوانان شده؛ وضعیتی که تنها با یک انقلاب ساختاری قابل ترمیم است.

در گذر زمان، دانشگاه‌ها همواره به عنوان معابد دانش و پناهگاه‌های امن تفکر، در ذهنیت جمعی تعریف شده‌اند؛ مکان‌هایی که در آن‌ها نه تنها تخصص، بلکه اعتبار و هویت اجتماعی برای جوانان صیقل می‌خورد. اما امروز، در میان غبار تغییرات شتابان اقتصادی و تکنولوژیک، با واقعیت تلخی روبرو هستیم که گویی پیوند دیرینه میان دانش و معیشت در حال گسستن است.

امروزه در لایه‌های مختلف جامعه، زمزمه‌ای تلخ و دلهره‌آور به گوش می‌رسد: «مدرک، تنها یک تکه کاغذ است.» این گزاره، که شاید در ظاهر یک تحلیل اقتصادی ساده به نظر برسد، در واقع فریادی است از سر ناامیدی و خستگی؛ فریادی که از اعماق قلب هزاران جوان تحصیل‌کرده برخاسته است که با تمام توان، سال‌ها عمر و اشتیاق خود را وقف کتاب‌ها و تالارهای دانشگاه کرده‌اند، اما اکنون در برابر درهای بسته بازار کار، با نگاهی سرشار از تردید و حیرت ایستاده‌اند.

بحران فعلی، تنها یک بحران «اشتغال» نیست؛ بلکه یک «بحران معنا» است. وقتی مسیری که با دقت، نظم و امید طی شده، به بن‌بستِ بیکاری یا ورود ناگهانی و بی‌آمادگی به بازار کار صرف می‌انجامد، فرد نه تنها با فقدان درآمد، بلکه با فقدان ارزش تلاش‌های خویش روبرو می‌شود. این شکاف عمیق میان آنچه آموخته‌ایم و آنچه جهان از ما می‌طلبد، نوعی غریبگی وجودی در میان نسل جوان ایجاد کرده است. احساس اینکه سال‌ها سرمایه‌گذاری زمانی و عاطفی بر روی یک رویا، در برابر نیازهای ملموس و بی‌رحم بازار، بی‌اثر بوده، زخمی است که بر روان نخبگان جوان نشسته است.

این شکاف میان دانش انتزاعی و مهارتِ کاربردی، منجر به پیدایش پدیده‌ای شده است که می‌توان آن را بیگانگی تحصیل‌کرده‌ها نامید. وقتی جوانی که سال‌ها عمر خود را صرف درک پیچیدگی‌های یک رشته کرده، ناچار می‌شود برای بقای فیزیکی خود، به شکلی ناگهانی و بدون هیچ آمادگی مهارتی، به میدان‌های کار صرف و عملیاتی پرتاب شود، او تنها با فقر مادی روبرو نیست؛ او با فقر معنا دست و پنجه نرم می‌کند. او با این پرسش ویرانگر روبرو می‌شود که «آیا تمام آن سال‌ها، تمام آن شب‌های بی‌خوابی و تمام آن رویاها، بیهوده بود؟» این پرسش، زخمی عمیق بر پیکره‌ی عزت‌نفس نسل جوان است و می‌تواند به نوعی سقوط آرمان‌ها منجر شود.

از منظر اقتصادی، ما با یک پارادوکس بهره‌وری روبرو هستیم؛ جامعه‌ای که با افتخار به نرخ بالای تحصیلات خود می‌بالد، اما همزمان، با نرخ بالای بیکاری متخصصان خود دست و پنجه نرم می‌کند. این نشان‌دهنده یک گسست استراتژیک میان سیستم‌های تولید دانش و سیستم‌های تولید ثروت است. دانشگاه‌ها، در بسیاری از موارد، در چرخه اصلاح خود دچار کندی شده‌اند و در حالی که جهان با سرعت نور در حال بازتعریف مفاهیم تخصص مانند هوش مصنوعی، اقتصاد دیجیتال و مهارت‌های نرم است، ساختارهای آموزشی همچنان بر پارادایم‌های قدیمی و تئوری‌های منسوخ پافشاری می‌کنند.

اما فراتر از تحلیل‌های اقتصادی، نباید از بارِ عاطفی سنگین این پدیده غافل شد. این وضعیت، نوعی سوگ اجتماعی را ایجاد کرده است؛ سوگ از دست رفتن آن آرامشی که در تحصیل محض نهفته بود و سوگ از دست رفتن آن مسیر روشن و مشخصی که هر نسل بر اساس آن، نقش خود را در جهان تعریف می‌کرد. امروز، جوانان در میان دو آتشِ بی‌اعتباری مدرک و بی‌رحمی بازار کار گرفتار شده‌اند. آن‌ها ناچارند همزمان، هم دانشجو باشند و هم کارآموز، هم تئوریسین باشند و هم متخصص بازار؛ و این فشار مضاعف، منجر به فرسودگی روانی و احساس بی‌ثباتی بنیادین در میان نخبگان آینده شده است.

در نهایت، اگر این بحران را از ریشه حل نشود، با هدر رفتن عظیم‌ترین سرمایه خود، یعنی انرژی و استعدادهای انسانی، روبرو خواهیم بود. ما نیازمند یک انقلاب ساختاری در مفهوم آموزش هستیم؛ انقلابی که در آن، دانشگاه‌ها از جزیره‌های ایزوله و انتزاعی، به قطب‌های پویا و متصل به واقعیت تبدیل شوند. ما به سیستمی نیاز داریم که در آن، دانش و مهارت نه دو مسیر موازی، بلکه دو روی یک سکه باشند. در غیر این صورت، این شکاف عمیق، نه تنها آینده‌ی شغلی، بلکه روح و امید نهفته در قلب نسل‌های آینده را نیز به خاکستر خواهد کشاند.