دسته‌ها

گزارش اختصاصی ایرتانیوز

نه جنگ، نه تسلیم؛ راه سوم ایران از کجا می‌گذرد؟

تهران - ایرتانیوز - ایران در یکی از دشوارترین مقاطع تصمیم‌گیری راهبردی خود قرار گرفته است؛ از یک سو، واشنگتن مذاکرات را با سطحی از مطالبات و فشار نظامی دنبال می‌کند که در ادبیات دونالد ترامپ بارها با مفهوم «تسلیم» پیوند خورده و از سوی دیگر، ادامه تقابل می‌تواند کشور را وارد دور تازه‌ای از جنگ، تخریب زیرساخت، فشار اقتصادی و فرسایش معیشتی کند. اما اگر هدف سیاست خارجی نه «نمایش پیروزی»، بلکه حفظ حاکمیت، کاهش خسارت مردم و جلوگیری از تحمیل یک توافق نامتوازن باشد، مسئله ایران الزاماً انتخاب میان دو انتهای این طیف نیست؛ مسئله اصلی تبدیل بازدارندگی نظامی و ژئوپلیتیکی به دستاورد سیاسی، بدون افتادن در جنگی است که خودِ ابزار بازدارندگی را فرسوده کند.

به گزارش ایرتانیوز، امیرعلی ابوالفتح این وضعیت را در یادداشتی در روزنامه اطلاعات با یک دوگانه صریح توصیف کرده است: «یا توافق ـ تسلیم یا مقاومت ـ جنگ.» از نگاه او، سطح مطالبات دولت کنونی آمریکا به جایی رسیده که توافق مطلوب واشنگتن عملاً تفاوت چندانی با پذیرش خواسته‌های حداکثری ندارد و در سوی مقابل، نپذیرفتن این خواسته‌ها خطر تشدید درگیری را افزایش می‌دهد.

این نگرانی از خلأ شکل نگرفته است. ترامپ در ماه‌های اخیر نه‌تنها از ادبیات «تسلیم» درباره ایران استفاده کرده، بلکه در سپتامبر حتی سناریوی حضور آمریکا در ایران و بهره‌برداری از نفت کشور را با تجربه ونزوئلا مقایسه کرد. چنین مواضعی طبیعی است که در تهران این تصور را تقویت کند که هدف بخشی از فشارهای آمریکا فراتر از حل یک اختلاف هسته‌ای و معطوف به تغییر موازنه قدرت و گرفتن امتیازات راهبردی گسترده‌تر است.

اما مسئله دقیقاً از همین نقطه پیچیده می‌شود؛ زیرا پاسخ به سیاست فشار حداکثری الزاماً نمی‌تواند «مقاومت نامحدود با هر هزینه‌ای» باشد.

در منطق راهبردی، قدرت یک کشور فقط با توانایی وارد کردن خسارت به دشمن سنجیده نمی‌شود؛ توان تحمل هزینه، حفظ اقتصاد، استمرار خدمات عمومی، حفاظت از زیرساخت و نگه داشتن جامعه در شرایط قابل مدیریت نیز بخشی از قدرت ملی است. کشوری که بتواند هزینه تحمیل کند اما نتواند هزینه یک تقابل طولانی را جذب کند، با گذشت زمان بخشی از قدرت چانه‌زنی خود را از دست می‌دهد.

این مسئله درباره ایران اهمیت مضاعف دارد. جنگ طولانی نه‌فقط ظرفیت‌های نظامی، بلکه صادرات، تجارت، نرخ ارز، سرمایه‌گذاری، انرژی، حمل‌ونقل و بودجه عمومی را تحت فشار می‌گذارد. در مقابل، آمریکا نیز در یک جنگ طولانی با هزینه‌های مالی، مصرف ذخایر نظامی، فشار بازار انرژی و خطر گسترش بحران به متحدان منطقه‌ای خود روبه‌رو می‌شود. همین «هزینه متقابل» است که فضای میان جنگ و تسلیم را ایجاد می‌کند.

گزارش‌های اخیر نیز نشان می‌دهد تهران در کنار آماده‌سازی برای پاسخ شدیدتر در صورت حمله مجدد، مسیر دیپلماسی را کاملاً نبسته است. ایران طرحی را از طریق قطر برای توقف درگیری و ایجاد ترتیبات جدید ارائه کرده و پاسخ آمریکا نیز از مسیر میانجی به تهران منتقل شده است. اختلاف اصلی همچنان بر سر ترتیب اقدامات، رفع فشارها و موضوعات مورد مذاکره باقی مانده است.

همین وضعیت نشان می‌دهد دوگانه «یا جنگ یا تسلیم» از نظر عملی مطلق نیست. فضای سومی وجود دارد؛ اما این فضا نه با خوش‌بینی به آمریکا ایجاد می‌شود و نه با صرف ادامه فشار نظامی. کلید آن، «تبدیل اهرم به امتیاز» است.

اینجا یک اصل اساسی در سیاست قدرت مطرح می‌شود: اهرمی که فقط هزینه تولید کند اما هیچ‌گاه به امتیاز سیاسی تبدیل نشود، به مرور از دارایی به بدهی تبدیل می‌شود.

برای مثال، موقعیت ایران در تنگه هرمز، ظرفیت موشکی، توان ایجاد هزینه برای پایگاه‌ها و منافع آمریکا در منطقه و سایر مؤلفه‌های بازدارندگی زمانی ارزش سیاسی دارند که طرف مقابل بداند ادامه فشار برای او نیز هزینه‌مند است. اما ارزش نهایی این اهرم‌ها زمانی محقق می‌شود که بتوان از آنها برای گرفتن امتیاز قابل اندازه‌گیری استفاده کرد؛ کاهش فشار اقتصادی، رفع محدودیت مشخص، آزادسازی منابع، تضمین عدم حمله یا ایجاد ترتیباتی که خطر جنگ بعدی را کاهش دهد.

اگر اهرم فقط برای حفظ اهرم مصرف شود، نتیجه می‌تواند یک چرخه فرسایشی باشد: حمله، پاسخ، آتش‌بس، مذاکره شکست‌خورده و دوباره حمله.

این چرخه برای ایران مطلوب نیست؛ نه به دلیل ضعف در دفاع، بلکه به این دلیل که هر دور جدید جنگ بخشی از سرمایه ملی را مصرف می‌کند.

سانام وکیل، مدیر برنامه خاورمیانه چتم‌هاوس، وضعیت موجود را با یک نکته مهم توضیح داده است: «واشنگتن با برتری نظامی وارد مذاکره می‌شود، اما تهران هنوز ظرفیت کافی برای رد برخی خواسته‌های آمریکا را حفظ کرده است.»

ارزیابی او در واقع همان نقطه میانی را توضیح می‌دهد؛ آمریکا قادر است خسارت سنگینی وارد کند، اما این توان تاکنون به معنای توان وادار کردن ایران به پذیرش همه خواسته‌های واشنگتن نبوده است.

مطالعات نظامی منتشرشده پس از دورهای اخیر درگیری نیز به همین نتیجه نزدیک می‌شوند. آمریکا و اسرائیل توانسته‌اند به بخش‌هایی از زیرساخت‌های ایران خسارت وارد کنند و برتری عملیاتی قابل توجهی نشان دهند، اما نتوانسته‌اند این دستاورد نظامی را به تسلیم سیاسی ایران تبدیل کنند. در سوی مقابل، ایران نیز نشان داده می‌تواند هزینه‌های منطقه‌ای و اقتصادی ایجاد کند، اما این توان به معنای مصون بودن کشور از خسارت جنگ نیست.

بنابراین مسئله استراتژیک ایران این نیست که آیا «مقاومت» یا «مذاکره» را انتخاب کند. این دو الزاماً در برابر یکدیگر قرار ندارند. پرسش دقیق‌تر این است که چه میزان بازدارندگی برای جلوگیری از تحمیل لازم است و در چه نقطه‌ای باید همین بازدارندگی به توافق متقابل تبدیل شود.

در ادبیات راهبردی، بازدارندگی موفق زمانی است که دشمن را از انجام یک اقدام منصرف کند؛ نه اینکه الزاماً به استفاده دائمی از قدرت منجر شود. اگر بازدارندگی مرتباً به جنگ تبدیل شود، بخشی از کارکرد اصلی خود را از دست داده است.

از این منظر، راه سوم ایران می‌تواند بر یک اصل بنا شود: «آمادگی برای دفاع، بدون پذیرش جنگ دائمی؛ مذاکره، بدون واگذاری یک‌طرفه اهرم‌ها.»

اما چنین فرمولی فقط یک شعار است مگر آنکه در معماری مذاکره نیز ترجمه شود.

نخستین مسئله، ترتیب امتیازات است.

یکی از مهم‌ترین نقاط آسیب هر توافق برای ایران می‌تواند آن باشد که تهران در ابتدا اقداماتی انجام دهد که بازگرداندن آنها دشوار باشد، اما طرف مقابل اجرای تعهدات خود را به آینده موکول کند. تجربه خروج آمریکا از برجام، حساسیت ایران نسبت به چنین الگویی را قابل فهم کرده است.

در یک توافق مرحله‌ای، این ریسک کاهش می‌یابد. هر اقدام ایران با اقدام مشخص و همزمان طرف مقابل پیوند می‌خورد؛ نه وعده‌ای کلی برای آینده.

اگر ایران محدودیتی مشخص را بپذیرد، در همان مرحله باید اثر اقتصادی یا امنیتی متناظر آن قابل مشاهده باشد. اگر آمریکا از ایران انتظار اقدامی قابل راستی‌آزمایی دارد، اقدام واشنگتن نیز باید به همان اندازه قابل سنجش باشد.

اصل دوم، «برگشت‌پذیری» است.

در شرایطی که اعتماد سیاسی میان تهران و واشنگتن تقریباً از بین رفته، توافقی که برای یک طرف تعهد غیرقابل بازگشت و برای طرف دیگر تعهدی سیاسی و قابل لغو ایجاد کند، از ابتدا شکننده خواهد بود.

به همین دلیل، یکی از معیارهای توافق کم‌ریسک برای ایران می‌تواند این باشد که تا زمانی که اجرای طرف مقابل تثبیت نشده، امتیازات اصلی تهران نیز قابلیت بازگشت داشته باشند.

اصل سوم، جدا کردن «توقف جنگ» از «حل همه اختلافات» است.

یکی از خطاهای احتمالی این است که تصور شود ایران و آمریکا برای جلوگیری از جنگ ابتدا باید درباره همه مسائل هسته‌ای، موشکی، منطقه‌ای، تحریم‌ها و روابط سیاسی به یک توافق جامع برسند.

چنین انتظاری می‌تواند مذاکرات را از ابتدا فلج کند.

در بسیاری از بحران‌های بین‌المللی، نخست آتش‌بس یا سازوکار کنترل بحران ایجاد می‌شود و اختلافات بنیادین بعداً وارد مذاکره می‌شوند. توقف حملات الزاماً به معنای حل مناقشه نیست؛ همان‌گونه که ادامه اختلاف نیز الزاماً نباید به معنای ادامه جنگ باشد.

تحلیل تازه چتم‌هاوس درباره وضعیت هرمز نیز بر ضرورت یک فرآیند «متقابل و قابل راستی‌آزمایی» برای خروج از چرخه درگیری تأکید کرده است؛ یعنی اقدام یک طرف بدون اقدام متناظر طرف دیگر، پایه یک توافق پایدار نیست.

اصل چهارم، حفظ میانجی‌ها و کانال‌های ارتباطی حتی در اوج تنش است.

قطر، عمان و دیگر واسطه‌های منطقه‌ای نمی‌توانند اختلاف ایران و آمریکا را حل کنند، اما یک کار بسیار مهم انجام می‌دهند: جلوگیری از تبدیل سوءبرداشت به جنگ.

در بحران‌های نظامی، همه جنگ‌ها با تصمیم از پیش طراحی‌شده آغاز نمی‌شوند. گاهی حمله محدود، پاسخ متقابل، واکنش شدیدتر و فشار سیاسی داخلی دو طرف را در مسیری قرار می‌دهد که عقب‌نشینی برای هیچ‌کدام آسان نیست.

یک کانال فعال میانجی می‌تواند پیش از عبور بحران از چنین نقطه‌ای، پیام‌ها، خطوط قرمز و پیشنهادهای توقف را منتقل کند.

اصل پنجم و شاید مهم‌ترین مؤلفه برای ایران، بازسازی مفهوم «قدرت» است.

قدرت ایران فقط در موشک، تنگه هرمز یا توان نظامی خلاصه نمی‌شود. نرخ ارز، توان صادرات نفت، ذخایر ارزی، امنیت انرژی، شبکه بانکی، تجارت با همسایگان، زیرساخت برق و آب، امنیت غذایی و توان دولت برای حفاظت از معیشت مردم نیز اجزای قدرت ملی هستند.

اگر یک منازعه خارجی بتواند هر ماه قدرت خرید مردم را کاهش دهد، تولید را مختل کند و منابع بودجه‌ای را از توسعه و خدمات عمومی به سمت جنگ منتقل کند، بخشی از هدف فشار خارجی بدون نیاز به پیروزی نظامی محقق شده است.

به همین دلیل، دفاع از منافع ایران الزاماً به معنای انتخاب سخت‌ترین گزینه نظامی نیست؛ همان‌گونه که جلوگیری از جنگ نیز به معنای پذیرش خواسته‌های آمریکا نیست.

در یک راهبرد کم‌هزینه‌تر، اقتصاد داخلی باید بخشی از بازدارندگی باشد.

هرچه ایران بتواند صادرات، تجارت منطقه‌ای، تأمین کالاهای اساسی و ثبات اقتصادی را در شرایط فشار حفظ کند، قدرت چانه‌زنی آن نیز افزایش پیدا می‌کند. در مقابل، هرچه جامعه زودتر زیر فشار جنگ و تحریم فرسوده شود، زمان بیشتر به اهرم طرف مقابل تبدیل خواهد شد.

این همان حلقه‌ای است که در بسیاری از تحلیل‌های صرفاً نظامی گم می‌شود.

هدف جنگ برای یک قدرت مهاجم الزاماً تصرف سرزمین نیست؛ گاهی افزایش هزینه اقتصادی و سیاسی تا نقطه‌ای است که طرف مقابل در مذاکره امتیاز بیشتری بدهد. پاسخ مؤثر به چنین راهبردی نیز صرفاً افزایش قدرت آتش نیست؛ کاهش آسیب‌پذیری داخلی است.

از همین زاویه، مذاکره نیز نباید فقط درباره تعداد سانتریفیوژ یا سطح غنی‌سازی باشد. برای ایران، ارزش هر توافق باید با اثر واقعی آن بر امنیت و اقتصاد کشور سنجیده شود.

اگر توافقی محدودیت‌های سنگین و بلندمدت برای ایران ایجاد کند، اما رفع تحریم آن موقت، قابل بازگشت یا فاقد اثر اقتصادی باشد، توازن معامله به زیان تهران خواهد بود.

در مقابل، اگر توافق مرحله‌ای بتواند در برابر اقدامات مشخص ایران، کاهش واقعی فشار، امکان فروش نفت، دسترسی به منابع مالی و تضمین‌های امنیتی قابل سنجش ایجاد کند، ساختار آن متفاوت خواهد بود.

این تفاوت میان «مذاکره» و «تسلیم» است.

اصل مذاکره هیچ کشوری را تسلیم نمی‌کند؛ توازن امتیازهایی که در آن ردوبدل می‌شود تعیین می‌کند یک توافق متقابل است یا نامتوازن.

از سوی دیگر، همان منطق درباره مقاومت نیز صادق است.

مقاومت به خودی خود مترادف جنگ نیست. اگر هدف بازدارندگی جلوگیری از تحمیل باشد، مؤثرترین حالت آن زمانی است که طرف مقابل بداند حمله هزینه دارد، اما در عین حال راهی برای خروج از بحران نیز وجود دارد.

اگر هیچ مسیر خروجی وجود نداشته باشد، بازدارندگی می‌تواند به «دام تشدید» تبدیل شود؛ هر دو طرف برای اثبات اینکه عقب ننشسته‌اند، مجبور به اقدامی بزرگ‌تر از مرحله قبل شوند.

در اینجاست که مسئله حیثیت سیاسی نیز اهمیت پیدا می‌کند.

واشنگتن ممکن است هر امتیاز ایران را به عنوان عقب‌نشینی معرفی کند و تهران نیز ممکن است هر تعدیل در مواضع آمریکا را شکست سیاست فشار بخواند. اما اگر مذاکرات در سطح تبلیغاتی به مسابقه «چه کسی تسلیم شد؟» تبدیل شود، فضای سازش فنی و متقابل کوچک‌تر خواهد شد.

توافق پایدار معمولاً زمانی امکان‌پذیر است که هر دو طرف بتوانند نتیجه را در داخل کشور خود قابل دفاع معرفی کنند.

این نکته برای ایران، با توجه به سابقه بی‌اعتمادی به آمریکا، اهمیت بیشتری دارد. توافقی که در افکار عمومی به واگذاری یک‌طرفه اهرم‌های کشور تعبیر شود، حتی اگر روی کاغذ اجرا شود، از پشتوانه سیاسی لازم برای دوام برخوردار نخواهد بود.

در مقابل، توافقی که نتیجه ملموس اقتصادی، کاهش خطر حمله و حفظ خطوط اصلی امنیت ملی را همزمان نشان دهد، قابلیت دفاع بیشتری پیدا می‌کند.

بنابراین، راه سوم اگر قرار باشد معنای واقعی داشته باشد، نه میان «شجاعت و سازش»، بلکه میان دو نوع مدیریت قدرت شکل می‌گیرد.

یک مدل، قدرت را برای ادامه تقابل مصرف می‌کند تا طرف مقابل عقب‌نشینی کند.

مدل دیگر، قدرت را تا نقطه‌ای حفظ می‌کند که بتوان آن را به امتیاز سیاسی و اقتصادی تبدیل کرد.

برای ایران، پرسش محوری این است که کدام نقطه بیشترین منفعت و کمترین خسارت را برای کشور ایجاد می‌کند.

این محاسبه باید بسیار سرد و غیرشعاری باشد.

اگر ادامه جنگ ده‌ها میلیارد دلار زیرساخت، صادرات، سرمایه و درآمد ملی را از بین ببرد، این هزینه باید در کنار هر دستاورد امنیتی محاسبه شود.

اگر یک توافق بخش اساسی بازدارندگی ایران را بدون تضمین متقابل از بین ببرد، هزینه آن نیز باید در محاسبه قرار گیرد.

اگر توقف موقت درگیری فقط فرصتی برای تجدید قوای طرف مقابل ایجاد کند، آن نیز ریسک است.

و اگر رد هر نوع توافق کشور را به دور تازه‌ای از جنگ ببرد، آن گزینه هم بدون هزینه نیست.

در نتیجه، معیار تصمیم نمی‌تواند «جنگ خوب است یا مذاکره» باشد؛ معیار باید نسبت هزینه به منفعت هر سناریو برای ایران باشد.

کارشناسانی که تحولات اخیر را بررسی کرده‌اند نیز بر همین پیچیدگی تأکید دارند. مطالعات کارنگی نشان می‌دهد برتری نظامی آمریکا الزاماً به نتیجه سیاسی مورد انتظار واشنگتن تبدیل نشده و قدرت نظامی به تنهایی تضمین‌کننده تحمیل نتیجه سیاسی نیست.

این برای ایران یک پیام مهم دارد: حفظ توان بازدارندگی ارزش دارد، اما ارزش نهایی آن در توان تبدیل کردن این بازدارندگی به نتیجه سیاسی است، نه صرفاً ادامه دادن جنگ.

از این منظر، دوگانه‌ای که ابوالفتح ترسیم کرده، هشدار مهمی درباره وضعیت موجود است؛ اما لزوماً پایان گزینه‌های ایران نیست.

راه سوم می‌تواند از جایی عبور کند که ایران نه حق دفاع و اهرم‌های اصلی خود را پیشاپیش واگذار کند و نه کشور را در چرخه‌ای بدون پایان از جنگ و پاسخ گرفتار سازد.

چنین مسیری بر اعتماد به آمریکا بنا نمی‌شود؛ اتفاقاً بر فقدان اعتماد بنا می‌شود. به همین دلیل باید مرحله‌ای، متقابل، قابل راستی‌آزمایی و تا حد ممکن برگشت‌پذیر باشد.

در این چارچوب، دیپلماسی جایگزین بازدارندگی نیست و بازدارندگی نیز جایگزین دیپلماسی نمی‌شود؛ هرکدام کارکرد دیگری را تقویت می‌کند.

بازدارندگی مانع می‌شود مذاکره از موضع اجبار کامل انجام شود و دیپلماسی مانع می‌شود بازدارندگی به جنگ دائمی تبدیل شود.

برای ایران، نقطه مطلوب نه «توافق به هر قیمت» است و نه «جنگ به هر قیمت».

مسئله حفظ کشوری است که هم امنیتش پابرجا بماند، هم منابع قدرتش یک‌طرفه واگذار نشود و هم مردمش کمترین هزینه ممکن را از منازعه‌ای بپردازند که بخش مهمی از آن از بیرون به کشور تحمیل شده است.

اگر چنین معادله‌ای ساخته شود، دوگانه جنگ و تسلیم دیگر تنها انتخاب ایران نخواهد بود؛ گزینه سوم، تبدیل قدرت دفاعی به قدرت چانه‌زنی و تبدیل چانه‌زنی به توافقی است که هزینه جنگ را کم کند، بدون آنکه هزینه صلح به واگذاری منافع اساسی کشور تبدیل شود.