برای این حالت اصطلاحی رایج وجود دارد: «اعتیاد به مقصد». یعنی ذهن، رضایت و آرامش را دائماً به نقطه بعدی گره میزند. مسئله این نیست که هدف داشتن اشتباه است؛ اتفاقاً هدف به زندگی جهت میدهد. مسئله از جایی آغاز میشود که اجازه نمیدهیم تا رسیدن به هدف بعدی، هیچ بخشی از زندگی ارزش زیستن داشته باشد.
شغل جدید را به دست میآوریم و مدتی خوشحالیم. به شهری که آرزویش را داشتیم نقل مکان میکنیم و هیجان داریم. خانهای میخریم که سالها برایش تلاش کردهایم. درآمدمان بالا میرود یا به یکی از آرزوهای قدیمی میرسیم. اما عجیب اینکه پس از مدتی چیزی که زمانی رؤیا بود، تبدیل به بخشی عادی از زندگی میشود و ذهن، مقصد تازهای پیدا میکند.
روانشناسی این پدیده را با مفهوم «سازگاری لذتی» توضیح میدهد؛ انسان توان چشمگیری برای عادت کردن دارد، نه فقط به سختیها، بلکه حتی به اتفاقهای خوب. آنچه دیروز میتوانست قلبمان را از شادی پر کند، امروز به بخشی از پسزمینه زندگی تبدیل میشود. سپس دوباره همان جمله آشنا آغاز میشود: «اگر فقط این یکی اتفاق بیفتد، دیگر خوشحال میشوم.»
و «این یکی» تقریباً هیچوقت آخرین مورد نیست.
مدلی مشهور در پژوهشهای روانشناسی مثبتگرا نیز سالها بر این ایده تأکید داشت که بخشی از تفاوتهای شادی میان افراد به عوامل ژنتیکی و بخشی به شرایط زندگی مربوط است و سهم قابلتوجهی نیز تحت تأثیر رفتارها و انتخابهای روزمره قرار میگیرد. اعداد دقیق این مدل بعدها محل بحث و بازنگری قرار گرفت، اما پیام مهم آن همچنان قابل تأمل است: کیفیت زندگی فقط محصول اتفاق بزرگی نیست که شاید روزی رخ دهد؛ آنچه هر روز انجام میدهیم نیز در تجربه ما از زندگی نقش مهمی دارد.
شاید همینجا یکی از بزرگترین سوءتفاهمهای ما درباره خوشبختی شکل گرفته باشد. تصور میکنیم شادی «جایزه رسیدن» است؛ در حالی که بسیاری از لحظات خوب زندگی اساساً مقصد نیستند. یک گفتوگوی طولانی با کسی که دوستش داریم، غذایی آرام کنار خانواده، قدم زدن در یک عصر معمولی، موسیقی مورد علاقه، خواب راحت، چند ساعت دور بودن از تلفن همراه، خواندن چند صفحه کتاب یا حتی نوشیدن یک فنجان چای بدون عجله، اتفاقهایی کوچکاند؛ اما زندگی در نهایت از همین اتفاقهای کوچک ساخته میشود.
این نگاه به معنای کنار گذاشتن جاهطلبی نیست. هیچکس نمیگوید برای خانه بهتر، شغل بهتر، مهاجرت، درآمد بیشتر یا آیندهای امنتر تلاش نکنیم. مسئله این است که نباید تمام حق زندگی کردن امروز را به نسخهای از خودمان در آینده واگذار کنیم.
کسی که سالها میگوید «بعد از رسیدن به این هدف زندگی میکنم»، ممکن است روزی متوجه شود بخش بزرگی از عمرش را نه زندگی کرده، بلکه صرفاً برای شروع زندگی آماده شده است.
شاید لازم باشد گاهی از خودمان بپرسیم: اگر مقصد بعدی شش ماه دیرتر برسد چه؟ اگر خانه رؤیایی چند سال دیگر خریداری شود چه؟ اگر ارتقای شغلی امسال اتفاق نیفتد چه؟ آیا باید تا آن زمان اجازه هیچ رضایتی به خودمان ندهیم؟
زندگی معمولاً در روزهای باشکوه اتفاق نمیافتد. بیشتر عمر ما از سهشنبههای عادی، صبحهای تکراری، مسیرهای همیشگی، شامهای ساده و گفتوگوهای کوتاه ساخته شده است. اگر نتوانیم در این بخشهای معمولی سهمی از آرامش و رضایت پیدا کنیم، حتی رسیدن به مقصدهای بزرگ نیز تضمین نمیکند که برای مدت طولانی خوشحال بمانیم.
هدفها مهماند؛ باید برایشان جنگید، برنامهریزی کرد و جلو رفت. اما شاید لازم باشد یک جمله را از زندگیمان حذف کنیم:
«وقتی رسیدم، تازه زندگی میکنم.»
چون مقصد بعدی همیشه وجود خواهد داشت.
و شاید خوشبختی نه چیزی باشد که یک روز در انتهای مسیر پیدایش کنیم، بلکه مهارتی باشد که باید در تمام طول مسیر تمرینش کنیم.
زندگی را برای «وقتی رسیدم» نگه نداریم؛ ممکن است روزی به همه مقصدها برسیم و تازه بفهمیم خودِ مسیر، همان زندگیای بود که منتظر شروع شدنش بودیم.














ارسال پاسخ