دسته‌ها

یادداشت ستاره جهان بخش پور

مهاجرت اجباری به کانکس؛ روایتی از اجاره‌های افسار گسیخته در پایتخت

افزایش فشار هزینه‌های مسکن در تهران، برای بسیاری از خانواده‌ها فقط به معنای تغییر محله یا کوچک‌تر شدن خانه نیست؛ گاهی به معنای خداحافظی با خانه‌ای است که سال‌ها برای ساختنش تلاش کرده‌اند. در گوشه‌ای از شهر، روایت‌هایی شکل گرفته از مستأجرانی که دیگر توان ادامه زندگی در خانه‌های سابقشان را ندارند؛ برخی به حاشیه‌ها کوچ می‌کنند و برخی حتی برای نگهداری اثاثیه و وسایل زندگی‌شان به فضاهای کوچک و کانکس‌های انباری پناه می‌برند. پشت این جابه‌جایی‌ها فقط چند متر کمتر نیست؛ داستان آدم‌هایی است که بخشی از آرامش، خاطرات و امنیت روانی‌شان را همراه با کلید خانه‌ای که از دست داده‌اند، جا گذاشته‌اند.

خانه همیشه فقط چهار دیوار و یک سقف نبوده است. برای خیلی‌ها، خانه جایی است که صدای خنده‌های خانوادگی در آن پیچیده، کودکی فرزندشان در آن گذشته، شب‌های سخت را در آن دوام آورده‌اند و بعد از یک روز طولانی کار، تنها امیدشان برگشتن به همان چند متر امن بوده است. اما حالا برای بعضی خانواده‌ها، خانه آرام‌آرام از یک حق طبیعی به یک دغدغه دائمی تبدیل شده است. دغدغه‌ای که هر سال با نزدیک شدن فصل جابه‌جایی، دوباره زنده می‌شود؛ نگرانی از اینکه آیا می‌توانند بمانند یا باید دوباره چمدان‌ها را ببندند.

پشت بسیاری از درهای بسته آپارتمان‌های تهران، گفت‌وگوهایی جریان دارد که کمتر دیده می‌شود؛ مادری که حساب و کتاب می‌کند کدام وسیله را بفروشد، پدری که سکوت کرده چون نمی‌خواهد نگرانی‌اش را به خانواده منتقل کند، جوانی که می‌بیند رؤیای مستقل شدنش هر روز دورتر می‌شود.

گاهی مسئله فقط پیدا کردن خانه ارزان‌تر نیست؛ مسئله این است که انتخاب‌ها روزبه‌روز کمتر می‌شوند. برای بعضی مستأجران، کوچ به مناطق دورتر تنها راه باقی‌مانده است؛ فاصله گرفتن از محل کار، مدرسه، خانواده و زندگی‌ای که سال‌ها ساخته‌اند. برای برخی دیگر، حتی وسایل خانه هم دیگر جایی برای ماندن ندارند و بازار نگهداری اثاثیه در انبارها و کانکس‌ها شکل تازه‌ای از مواجهه با بحران مسکن را نشان می‌دهد؛ جایی که خاطرات یک خانواده، به جای اتاق‌های خانه، در فضای بسته یک کانکس یا انبار نگهداری می‌شود.

تصور کنید کسی را که سال‌ها برای خرید یک مبل، یک یخچال، یک فرش یا وسایل خانه تلاش کرده است؛ هر کدام از این وسایل فقط یک کالا نیستند، بخشی از زندگی‌اند. حالا همان وسایل باید در جایی بیرون از خانه‌ای که دیگر توان پرداختش وجود ندارد، منتظر بمانند. این فقط جابه‌جایی وسایل نیست؛ نوعی جابه‌جایی احساس است.

مسکن وقتی گران و دست‌نیافتنی می‌شود، فقط جغرافیای زندگی آدم‌ها را تغییر نمی‌دهد؛ روی روابط، آرامش روانی و احساس امنیت آن‌ها هم اثر می‌گذارد. خانواده‌ای که مدام نگران تمدید قرارداد، افزایش هزینه‌ها یا پیدا کردن جای جدید است، فرصت کمتری برای آرامش و برنامه‌ریزی آینده دارد.

تلخ‌تر از همه این است که بسیاری از خانواده‌ها تلاش می‌کنند این فشار را نشان ندهند. لبخند می‌زنند، وسایلشان را جمع می‌کنند و به اطرافیان می‌گویند «یک جابه‌جایی ساده است». اما پشت این جمله ساده، گاهی شب‌های بی‌خوابی و نگرانی‌های فراوان پنهان شده است.

پدرانی که احساس شرمندگی می‌کنند چون نمی‌توانند خانه‌ای مطابق آرزوهای خانواده فراهم کنند. مادرانی که نگران آینده فرزندانشان هستند. فرزندانی که می‌بینند والدینشان برای حفظ حداقل‌های زندگی، از خواسته‌های خودشان می‌گذرند.

بحران مسکن فقط درباره قیمت و قرارداد نیست؛ درباره احساس تعلق انسان به یک مکان است. درباره اینکه آدم بداند جایی دارد که بتواند در آن آرام بگیرد، خاطره بسازد و احساس امنیت کند. وقتی خانواده‌ای مجبور می‌شود از خانه‌ای که دوستش داشته جدا شود، چیزی بیشتر از یک نشانی تغییر می‌کند؛ بخشی از ثبات زندگی از بین می‌رود.

شاید مهم‌ترین پرسش این باشد که شهری که هر روز بزرگ‌تر می‌شود، آیا جایی برای آرامش آدم‌هایش باقی می‌گذارد؟ زیرا خانه فقط محلی برای خوابیدن نیست؛ بخشی از هویت انسان است. و وقتی آدم‌ها برای داشتن یک سقف امن، مجبور به کوچک کردن رؤیاهایشان می‌شوند، مسئله دیگر فقط مسکن نیست؛ مسئله، کیفیت زندگی و کرامت انسانی است.